خرید بک لینک
تمام روز به خودم پیچیدهام، مثل مار. روزی که تمام نمیشود و راهی برای بهترکردنش پیدا نمیشود. برای بهترکردن من. به جایی که دعوت بودم نرفتم تا شب عید را پیش خانواده باشم. اما آشفتگیام را به آنها انتقال دادم و دلخوریای به پا شد و همهچیز تلخ. و همه ساکت و آشفته و من هم در اتاق. دلم میخواهد خواهربزرگتری کنم برای خانوادهام اما بیشتر از چیزی که انتظار داشتهام آسیبدیدهام. جسته و گریخته اشکهایی میریزم و چیزهایی میبینم و میشنوم تا شب بگذرد؛ تا اینکه اتفاقی به یک کانال تلگرامی برمیخورم. نوشتههای دختری بیستوهفت ساله از یک بیمارستان روانی. مبتلا به اختلال افسردگی و اضطراب. دختری خوشقلم و خوشفکر که او هم شیفتهٔ فروغ است. نوشتههایش را میخوانم و اشک امانم نمیدهد... وسطهایش مجبورم گوشی موبایل را بگذارم آن طرف تا هقهقم آرام شود و بعد باقیاش را بخوانم. و اشک. و اشک. به و بهارنارنجهای خاله را با خساست خرج، و دم میکنم. میروم به حیاط. بوتهٔ یاس گل نداده. توی تاریکی دوباره دلی سیر گریه میکنم و پتوی قرمز دورم، خیس میشود. اشکهای سبک. اشکهای روان. اشکهای پرتشونده. این راه فراتر از چیزی که انتظار داشتم دارد عمیق میشود. عمیق و طولانی. و ناشناخته. و تاریک. تاریکم و بیسخن...*منشآت خاقانی

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1402 ساعت: 10:06

ساعت نزدیک سه صبح است. افتادهام روی کانال این دختر و نوشتههایش را به ترتیب میخوانم و مدام با خودم میگویم: اما من شجاعتش را نداشتم. شجاعت از بیماری برای همه نوشتن را... شرم، همواره مرا مچالهٔ خود کرد. کانال هزار و هشتصد ممبر دارد. از کامنتها میفهمم که از توییتر دنبالهاش را گرفتهاند. فکر میکنم که من کجا را دارم برای دست یافتن به غریبههایی که برایشان بنویسم؟ همین جا را. همین جایی که آدم خیلی وقتها هیچ صدایی ازش نمیشنود و نمیفهمد که بالاخره متروکه است یا نیست. در توییتر و اینستاگرام و کانال تلگرام و همهٔ جاهای دیگر آشناها هستند. اینجا هم احتمالاً هستند. چه چیزی باعث میشود از آشناها انقدر بترسم. و چه چیزی باعث میشود خودم را با غریبهای مقایسه کنم. در درد. در درد و کلمه و تجربه. عجیب شدهام. بین خودم و او و فروغ قرابت احساس میکنم.انگار با هر نقلقول یا خاطرهای که میخوانم یکی از دردهایم زنده میشود. انگار همهٔ زخمهایم باز و در سطح هستند و در هم میلولند. نمکها را روی هوا میبلعند. تیر میکشند. با خودم فکر میکنم که این هفته به کلاس فیلمسازیام نمیروم. به مدرسه نمیروم. فکر میکنم که تا ابد توی این تخت میمانم و زیر نسیم خنک شب بهار، گریه میکنم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1402 ساعت: 10:06

بدی افسردگی، منظورم ناراحتی نیست منظورم بیماری افسردگیست، این است که کمکم تبدیل به ویژگی تو میشود. تو نیست، اما اگر میتوانی، این را ثابت کن. تو آدمی هستی که دیر پیامهایش را جواب میدهد، نه آدمی که چون مضطرب است پیامهايش را جواب نمیدهد. تو آدمی دمدمیمزاج میشوی با انبوهی پروژههای ناتمام، با انبوهی ایده که با آدمها درمیانشان میگذاری و هیچوقت خروجیشان دیده نمیشود. تو آدم تنبل و غیرجدیای میشوی که کارش را رها میکند، نه آدمی که در حال دست و پنجه نرم کردن با بدترین فکرها و تلاش برای زنده ماندن بوده. استادت در جریان فیلم تو قرار میگیرد. به تو مسیر میدهد. برایت وقت میگذارد. میگوید چه سکانسهایی درست کنی. دو هفتۀ بعد به تو زنگ میزند. تو کاری نکردهای. به تو انگیزه میدهد. همهجوره حمایتت میکند. میگوید اگر گره خوردی هم حرف بزنی. تو شاکری. دو هفتۀ بعدترش باز پیام میدهد. و باز چیزی پیش نرفته است. تو نمیتوانی برای او آدمی باشی که یک ماه و نیم اخیر بدترین و شدیدترین حملۀ این سالهایش را تجربه کرده. نمیتوانی برای او بیماری باشی که توانایی انجام کارش را نداشته و دیدن فیلمهایش حملههایش را بدتر میکرده، به هزار و یک دلیل. تو نمیتوانی برای همۀ آدمها هزار و یک دلیلت باشی. تو کمکم اینطور شناسانده میشوی. استادت به مرور، از انبوه امیدواریای که روی تو سرمایهگذاری کرده بوده، کم میکند. تو مشتاقی، اما توی گل گیر کردهای. بقیه فقط حرکت نکردنت را میبینند. نه پاهای در گلت را... تو در این خطر قرار داری که بزرگترین شانسهایی را که سراغت میآیند از دست بدهی. و این یعنی شکست بیشتر. و شکست بیشتر یعنی تشدید بیماری. عجب آیندۀ درخشانی...اما من از این روزها گذر خواهم کرد. گذر خ

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 2 ارديبهشت 1402 ساعت: 0:36

این کسی که با جهان به صلحی نسبی رسیده است، منم، یا داروها هستند که ضیافتشان را در من بر پا کردهاند؟روی صندلی عقب نشستهام. در سکوت. و فکر میکنم که حضورشان و گذشتهمان دیگر آنقدرها هم اذیتم نمیکند. انگار هیچچیز آنقدرها هم اذیتم نمیکند. باد خنک اولین نیمهشب اردیبهشت میپیچد به صورت و موهایم، و انگار دارم همهچیز را از بالاتر میبینم. اینکه همه زخمهای خودشان را دارند. اینکه همهٔ ماها چقدر کوچکیم. اینکه میتوانم از دردها و دلگیریهای گذشتهام روزی حرف بزنم و رهایشان کنم. خیابانهای خالی را با سرعت میرویم و چیز زیادی برای گفتن یا فکرکردن ندارم. این منم یا قرص کوچک ضداضطرابم است؟انسانبودنت به همین چیزها بند است عزیزم... تمام احساسها و دریافتهایت از جهان، تمام کلمههایی که مینوشتی، تمام چیزهایی که با بند بند وجود تجربه میکردی، همهاش بند چند گیرندهٔ عصبیست که شدیدتر کار کنند یا سستتر... که محرکهای بیشتری دریافت کنند یا کمتر... که بیقرارترت کنند یا آرامتر...من واقعاً چه کسی هستم؟

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 2 ارديبهشت 1402 ساعت: 0:36

صفحه بندی