تمام روز به خودم پیچیدهام، مثل مار. روزی که تمام نمیشود و راهی برای بهترکردنش پیدا نمیشود. برای بهترکردن من. به جایی که دعوت بودم نرفتم تا شب عید را پیش خانواده باشم. اما آشفتگیام را به آنها انتقال دادم و دلخوریای به پا شد و همهچیز تلخ. و همه ساکت و آشفته و من هم در اتاق. دلم میخواهد خواهربزرگتری کنم برای خانوادهام اما بیشتر از چیزی که انتظار داشتهام آسیبدیدهام. جسته و گریخته اشکهایی میریزم و چیزهایی میبینم و میشنوم تا شب بگذرد؛ تا اینکه اتفاقی به یک کانال تلگرامی برمیخورم. نوشتههای دختری بیستوهفت ساله از یک بیمارستان روانی. مبتلا به اختلال افسردگی و اضطراب. دختری خوشقلم و خوشفکر که او هم شیفتهٔ فروغ است. نوشتههایش را میخوانم و اشک امانم نمیدهد... وسطهایش مجبورم گوشی موبایل را بگذارم آن طرف تا هقهقم آرام شود و بعد باقیاش را بخوانم. و اشک. و اشک. به و بهارنارنجهای خاله را با خساست خرج، و دم میکنم. میروم به حیاط. بوتهٔ یاس گل نداده. توی تاریکی دوباره دلی سیر گریه میکنم و پتوی قرمز دورم، خیس میشود. اشکهای سبک. اشکهای روان. اشکهای پرتشونده. این راه فراتر از چیزی که انتظار داشتم دارد عمیق میشود. عمیق و طولانی. و ناشناخته. و تاریک. تاریکم و بیسخن...*منشآت خاقانی
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: چهارشنبه
6 ارديبهشت
1402 ساعت: 10:06